نفوذ همسالان و پدر و مادر در نوجوان

بسياری از مردم معتقدند که ارزشهای پدر و مادر و همسالان به ناچار با هم در تضاد است و نفوذ پدر و مادر در دوران نوجوانی به ناچار کم می شود، ولی از نظر نوجوانان در ارزشهای همسالان و پدر و مادر نقاطی مشترکی وجود دارد و اين نقاط مشترک به دليل شباهت در زمينه فرهنگيشان است. در بسیاری موارد، تفاوت بين ارزشهای پدر و مادر و همسالان ممکن است بزرگ بنمايد؛ ولی سطحی است. به همين دليل، نوجوانان به راهنمايی، حمايت و همکاری همسالان خود نياز دارند.
هر قدر هم که والدين و ساير بزرگسالان با نوجوانان تفاهم داشته باشند, نفوذ بزرگسالان به ناچار محدود است، زيرا نوجوانان و همسالانش در تلاشند تا به موفقيت بزرگسالی برسند. نوجوانان شايد ندانند و در حقيقت اغلب هم نمی دانند چگونه اين تکليف رابا موفقيت به انجام برسانند؛ ولی می دانند که نوجوانان نسل قبل هم چنین کاری کرده اند و چنين استدلال می کنند که اگر با همسالان خود باشند آنان هم موفق می شوند برای مثال؛ نوجوانان از لحاظ بعضی از علايق مانند موسيقی و نيز سرگرميها، مد لباس، زبان و الگوهای کفش متقابل بين همكلاسان تحت تاثيرهمسالان خود قرار دارند. پدر و مادر از لحاظ مسائل اخلاقی و ارزشهای اجتماعی و درک جهان بزرگسالان در نو جوانان نفوذ بيشتری دارند(برنت،1979). گاهی نفوذ بسيار زياد همسالان در زندگی نوجوان ممکن است ناشی از توجه نديدن در خانه یا به دليل جذابيتهای گروه همسالان باشد(روتر،1982) . والدين زمانی می توانند بيشترين نفوذ را در فرزندان خود داشته باشند که آنان را درک کنند و مشتاق کمک به آنان باشند. علاوه بر اين، نوجوانان که چنين والدين دارند نيازی نمی بينند که بين نفوذ والدين و بهترين دوستان خود تفاوتی قايل شوند(لارسن،1992) . سرانجام اینکه، ما غالباً متوجه اين مسئله مهم نیست که نوجوانان از لحاظ نيازی که به همنوايی جدی با والدين يا با همسالان دارند با هم فرق می کنند(کانجر،1971, هارتاپ، 1983, به نقل ازماسن و همکاران، 1378). نوجوانی که اعتماد به نفس بيشتری دارند و به خود متکی ترند می توانند بی¬آنکه به شدت متکی به والدين يا همسالان باشند و به تفاوت بين همسالان و والدين اهميت بدهند از تجارب همه آنها استفاده کنند.

روابط بين والدين و فرزند و مستقل شدن فرزند

والدين از عواملي مهم هستند كه مي توانند به نوجوانان كمك كنند تا از عهده آنچه لازم مستقل شدن است برآيند و بدل به بزگسالي توانا، متكي بخود و داراي تصوير مثبت از خود شوند نياز به والدين با محبت و دلسوز كه در جريان رشد فرزندان خود هستند ثابت شده است. در زمينه خانوادگي نوجواناني كه سازگاري كمتري دارند با مشكلات بسياري روبرو هستند بيشتر خصومت، سهل انگاري و بي اعتنايي والدين ديده مي شود تا پذيرش، محبت و اعتماد(باچمن،1970) .
والدين بد رفتار : نوجواني كه قرباني بدرفتاري شديد جسماني و جنسي هستند مشخصاً در اعتماد كردن به ديگران و ايجاد يك رابطه عاطفي پايدار دچار مشكل اند هر چند كه به محبت نياز شديدي دارند(هلفر و كمپ، 1982، به نقل از ماسن و همكاران، 1378) وقتي كه رابطه اي برقرار مي كنند به محض كوچكترين سرخوردگي دچار عدم اعتماد مي شوند علاوه بر اين در عين حال كه ممكن است دست كم آگاهانه (رفتار بد) والدين را بپذيرند؛ ولي باطناً نسبت به آنان احساس خشم و خصومت مي كنند، اين خشم هم به دليل كمبود محبتي است كه از جانب آنان احساس مي كنند و هم به دليل بدرفتاري آنان است(استيل،1981) جاري تعجب نيست كه در تاريخچه نوجوانان فراري و بزهكاران هميشه تاريخچه اي مبني بر بدرفتاري شديد با آنان و سهل انگاري در مورد آنان وجود دارد. كنترل از سوي والدين يكي از جنبه هاي مهم رفتار والدين اقتدار و كنترل در برابر خود مختاري است. رفتار والدين ممكن است در اين دامنه تنوع گسترده اي داشته باشد(باوم ريند 1975، كانجر 1977، به نقل از ماسن و همكاران 1378) ؛ آنان ممكن است خود كامه باشند (صرفاً به نوجوان بگويند چه بايد بكند)،ممكن است مقتدر باشند (كودك يا نوجوان مي تواند اظهار نظر كند ،ولي در تصميم گيري دخالتي ندارد) ،دموكرات يا قاطع و اطمينان بخش باشند (نوجوان در بحثهايي كه به رفتارش مربوط مي شود آزادانه شركت مي كند و حتي ممكن است تصميم گيري هم بكند، ولي اقتدارنهايي در دست والدين باقي مي ماند)، ممكن است مساوات طلب باشند (بين والدين و فرزندان جندان تفاوتي از لحاظ نقشي كه دارند وجود ندارد) ،ممكن است سهل گير باشند (تصميمات در جهت خواسته هاي كودك يا نوجوان گرفته مي شود) ،يا بي بند و بار باشند (نوجوان آزاداست كه به خواستهاي والدين بي اعتنا باشد.) هر قدر كه از ساخت خود كامگي والدين به طرف ساخت بي بندوباري والدين حركت مي كنيم مي بينيم كه نوجوانان نقش بيشتري را در هدايت خود به عهده مي گيرند و والدين هم در مورد تصميم گيريهاي مربوط به نوجوانان كمتر دخالتي مي كنند(الد، 1980، به نقل از ماسن و همكاران، 1378) . در مطالعاتي مختلف در كشور آمريكا و ساير و كشورها براي بررسي رابطه بين اين شيوه هاي فرزند پروروي و جنبه هايي از شخصيت و رفتار نوجوانان مانند عزت و نفس، استقلال، رقابت، ادراك نگرشهاي والدين و احساس هويت تلاش شده است(هريس،1979) . شواهد نشان مي دهد كه والدين دموكرات و قاطع اطمينان بخش به احتمال زياد فرزنداني داراي اعتماد به نفس، عزت نفس زياد و مستقل با احساس مسئوليت دارند(باچمن،1987). اين نوجوانان به احتمال زياد احساس مي كنند مورد مهر و محبت هستند و والدينشان به قدر كافي به آنان آزادي مي دهند و معتقدند كه والدين در مورد عقايد ، قوانين يا اصول طرز رفتار مسئول و منصف هستند(الدر،1980، به نقل از ماسن و همكاران، 1378).
والدين قاطع و اطمينان بخش: والدين دموكرات و قاطع هم براي رفتار خود مختارانه و هم براي رفتاري منضبط اعتبار قايلند. آنان روابط كلامي را تشويق مي كنند و وقتي كه از اقتدار خود به عنوان والدين استفاده مي كنند و كودك را از چيزي منع مي كنند يا از او انتظاري دارند برايش دليل مي آورند(باوم ريند، 1975، الدر،1980، هفن،1975. جور و جور، 1977، به نقل از ماسن و همكاران، 1378) . چنين تلاشهايي براي ثابت كردن (حقانيت) اقتدار والدين اهميت خاص دارد، زيرا نوجوان به بلوغ شناختي واجتماعي نزديك مي شود چيزي نمي گذرد كه بايد براي زندگي خودش قبول مسئوليت كند. اقتداري كه بر اساس يك نوع دل نگراني منطقي براي رفاه نوجوان باشد معمولاً از طرف نوجوان پذيرفته مي شود، حال آنكه اقتداري (غير منطقي) كه بر اساس ميل بزرگسالي به تسلط بر نوجوان باشد احساس طرد شدگي به نوجوان مي دهد و گاهي خشم او را مي انگيزد و گاهي هم به افسردگي او مي انجامد(كلمن،1996) .
والدين خود كامه و مستبد : بر خلاف والدين دموكرات، لزومي نمي بينند كه براي دستوراتي كه مي دهند دليلي ارائه دهد و به نظر آنان اطاعت بي چون و چرا يك فضيلت است. بعضي از والدين از سر خشم چنين روشي را در پيش مي گيرند و بعضي ديگر نمي خواهدن درد سر توضيح دادن و بحث و گفتگو را تقبل كنند؛ البته بعضي ديگر چنين مي كنند به اين دليل كه از اين راه مي خواهند به نوجوان ياد بدهند كه به (مواجع قدرت) احترام بگذارند. اشتباه اين عده در اين است كه ممكن است با اين كار اختلاف را سر كوب كنند؛ ولي نمي توانند آن را از بين ببرند، و در حقيقت بيشتر به خشم نوجوان دامن مي زنند . نوجواناني كه والدين خود كامه دارند كمتر متكي به خود هستند و نمي توانند به تنهايي كاري انجام دهند يا از خود عقيده اي داشته بانشد، شايد قبول كنند و هيچكس هم آنقدر براي عقايد آنان ارزش قابل نبوده كه به آن توجه نشان دهد(الدر،1980، لوئيس، 1982، به نقل از ماسن و همكاران، 1378) . در ضمن اين نوجوانان اعتماد به نفس كمتر و استقلال و خلاقيت كمتري دارند،ذهن كنجكاوي دارند، از لحاظ رشد اخلاقي كمتر رشد يافته اند و در برخورد با مشكلات روزمره عملي، تحصيلي و ذهني انعطاف پذيري كمتري دارند. معمولاً والدين خود را نامهربان و سهل انگار مي دانند و معتقدند كه انتظارات و تقاضاهايشان غير منطقي و نادرست است(پيترسن، 1984) . والدين مساوات طلب، سهل گير، و بي بند و بار: والديني كه سهل گير، بي اعتنا يا به حد افراط مساوات طلب اند نيز نمي توانند آن طور كه نوجوان نياز دارند حامي آنان باشند. بعضي از والدين مي گذارند كه نوجوانان همكاري مي خواهند بكنند، شايد به اين دليل كه كاري به كار نوجوانان ندارند و يا اينكه اهميتي نمي دهند، بعضي ديگر از مسئوليت خود برداشت منفي و نادرست دارند. از ميان نوجوانان طبقه متوسط آن عده اي بيشتر مواد مخدر مصرف مي كنند و سايررفتارهاي منحرف را دراند كه والدينشان ظاهراً براي فرديت، درك خود، آمادگي براي تغيير، بالا بردن توانايي انسان و مساوات طلبي در خانواده ارزش قائلند ولي صرفاً به اين دليل ادعاي اعتقاد به اين ارزشها را مي كنند كه از زير بار مسئوليت شانه خالي كنند. چنين والديني فرزندان خود را به حال خود رها مي كنند. بي آنكه به آنان سرمشقي از يك بزرگسال مسئول را بنمايانند(كانجر 1977، به نقل از ماسن و همكاران 1378) ، علاوه بر اين هر قدر هم كه كودكان و نوجوانان عليه والدين اعتراض داشته بانشد واقعاً ميل برابري آنان را ندارند. آنها از والدين مي خواهند و نياز دارند كه والدينشان باشند رفتاري دستانه داشته باشند و آنان را درك كنند، ولي در هر حال سرمشقي از رفتار يك بزرگسال باشند. بطور خلاصه، به نظر مي رسد كه شيوه هاي دموكراتيك و قاطعانه والدين اگر با توضيحاتي در مورد قواعد و انتظاراتشان همراه باشد از بسياري جهات استقالال همراه با احساس مسئوليت را در نوجوان پرورش مي دهد اول اينكه اين روشها امكاناتي براي خود مختاري نوجوان فراهم مي كند كه البته همراه است با راهنماییهای والدين علاقمند که با نوجوانان ارتباط بر قرار می کنند و تا حد مناسبی کنترل را به دست دارند. دوم اينکه اين روشها نوجوان را تشویق می کند تا با والدين همانند سازی کنند. همانند سازيای که بيشتر بر اساس محبت و احترام والدين به نوجوان است نه بی اعتنايی و سهل انگاری آنان. سوم اينکه با سرمشق دهی به نوجوانان نشان می دهند که خود مختاری ممکن است؛ ولی در چارچوب نظمی دموکراتيک نتايج چنين روشی برای آنهايی که مايلند به چنين تعادلی دست يابند خواه والدين خواه کودکان بسيار مفيد است.

مشكل مناسبات و روابط نوجوانان با والدين

پدر و مادر اولين كساني هستند كه زير بناي شخصيت سالم يك نوجوان را مي گذارند، معمولاً والدين، نوجوان خود را بصورت كودكي مي نگرند مثل اينكه گذشت زمان تغييري در وي نداده است. عدم درك نوجوانان باعث كشمكش بين آنان و والدين مي شود. نوجوانان بخود حق مي دهند كه در مسائل مربوط به خانه اظهار نظر كنند و افكار و عقايد و اعمال اعضاء خانواده را مورد سوال قرار دهند.
نوجوانان كودكان سربراه قبلي نيستند و در مقابل تحكم و دستورات والدين مقاومت مي كنند. از جمله خصوصيات دوره نوجواني مخالفت است نوجوان با افراد ذي نفوذي كه در اطراف هستند به مخالفت بر مي خيزد. والدين نيز در دايره مخالفت وي قرار دارند اين مخالفت بخاطر تشخص طلبي يا كسب استقلال يا جداسازي خود از ديگران است. مخالفت در پسران شديد تر از دختران است اين امر شايد بدليل جرات و قدرتي است كه پسران در طول رشد خود كسب مي كنند تجزيه و تحليل رفتار در 623 خانوار در تهران نشان داد كه فرزندان، رفتار والدين خود را كاملاً تاييد نمي كنند. اكثريت آنان رفتار والدين را قبول ندارند و حتي مايل نيستند كه همان رفتار را به فرزندان خو منتقل نمايند . در اين وضعيت ناهمگون كه والدين، نوجوانان را ناسازگار مي پندارند و نوجوانان هم رفتار والدين خود را قبول ندارند امكان وقوع بسياري از حوادث ناگوار براي نوجوان مي رود.
نوجوان بر اساس تغييرات بلوغ و بحراني هويت رفتار ناسازگارانه اي دارد. والدين افرادي هستند كه با ارتباط صحيح با وي مي توانند به او كمك كنند تا از اين سن پر آشوب بگذرد. نوجوان به تفاهم نياز دارد و بايد به او كمك شود تا به استقلال همه جانبه برسد. خصوصيات و نحوه ارتباط رفتار والدين به تكامل شخصيت نوجوان كمك مي كنند و يا جلوي رشد طبيعي او را مي گيرد.
خانواده ها معمولا از نظر نوع برخورد به چهار دسته تقسيم مي شوند:
اول : پدر تند خو و مستبد، مادر مهربان و آرام
دوم: پدر مهربان و آرام، مادر تندخو و مستبد
سوم: پدر تند خو و مستبد ، مادر تند خو و مستبد
چهارم: پدر مهربان و آرام، مادر مهربان و آرام
در خانواده نوع اول، پسر ممكن است خود را با پدر انطباق دهد و ارزش تحكم آميز وي تقليد كند و پدر را الگو قرار دهدن و هر گونه خشونت را سر كوب و خواهر و برادركوچكتر از خود را مورد ضرب و شتم قرار دهد. و بعداً در برابر مردم از روش پرخاشگرانه اي كه از پدرش آموخته است استفاده كند يا ممكن است پسر رفتار مادرش را سر مشق خود قرار دهد و رفتار و خصوصيات زنانگي در وي تقويت شود در اين صورت از داشتن رفتار مردانه محروم مي ماند و در زندگي اجتماعي و زناشويي با مشكلات جدي مواجه مي گردد. دختر نيز ممكن است خود را با مادر منطبق كند و از نظر رفتاري مادري مشكلي نداشته باشد ؛ولي تصوير نادرستي از مردان پيدا مي كند و همه مردان را مانند پدر خود مي انگارد و در زندگي بعدي و در برخورد با مردان مشكلاتي خواهد داشت.
در خانواده هاي نوع دوم، دختر نمي تواند به آساني خودش را با مادرش منطبق كند و در ايفاء نقش واقعي خود بعنوان يك دختر دچار اشكال مي شود. انطباق با مادر و پيروي از رفتار وي موجب مي شود كه در مناسبات خود با ديگران مستبد باشد نتواند در روابط اجتماعي موفق گردد. پسر به سادگي در اين خانواده با پدر انطباق مي يابد و رفتار او را الگو قرار مي دهد ولي در اثر نداشتن يك الگوي مناسب در رفتار مادري با مشكلاتي در آينده مواجه مي گردد و نمي تواند در برابر خس مخالفت رفتار مناسبي داشته باشد. پسران چنين خانواده اي نسبت به زنان بدبين بوده و همواره آنان را مورد سرزنش قرار مي دهند.
در خانواده سوم، نه پسران و نه دختران الگوي مناسبي براي رفتار خود ندارند. نوجوانان از طرف پدر و مادر مورد بي مهري قرار مي گيرد و نمي تواند رفتار مناسبي را فراگيرد. اين خانواده ها زير بناي مشكلات نوجوانان را مي گذارند و چه بسا باعث بزهكاريها و انحرافات آنان مي شوند(احمدي، 1378).
خانواده ايده ال، خانواده نوع چهارم است، در چنين خانواده اي روابط صميمي و توام با احترام و تفاهم در اينجا بايد متذكر شد كه ضرورتاً تمام خانواده هاي تحصيل كرده از نوع چهارم نيستند و در تمام سطح اجتماعي و در همه اقشار و طبقات تفاوت در شرايط خانوادگي ديده مي شود و به مشكلات خانوادگي و اشكال رفتاري نوجوانان مي انجامد شايد بتوان خانواده نوع چهارم را خانواده خويشتن ساز لقب داد. سه نوع ديگر خانواده ها به نوعي سلطه جو هستند كه يكي از والدين يا هر دو آنها مي خواهند با اقتدار به سلطه تحكم كنند. در اين خانواده ها مجالي براي ارتباط صحيح ايجاد نمي شود و تفاهمي در برخورد با مسائل وجود ندارد. خانواده هايي را مي توان خويشتن ساز دانست كه رفتار طغيانگرانه در نوجوانان را يكي از بخشهاي مهم رشد آنان بحساب آورند، اين طغيان به معناي باج خواهي و تهديد نيست، بلكه نشانه از از تشخيص طلبي و استقلال طلبي است. آنان مي دانند كه نوجوان در صدد است كه راه مستقلي را براي خودش انتخاب كند در نتيجه عاقلانه نيست كه الگوي بزرگسالي خود را بر او تحميل كنند. بلكه بايد با تناسب رشد وي او را آزاد بگذارند والدين خويشتن ساز به نوجوان خود كمك مي كنند تا: خلاق باشد. ، به روابط شخص خود اهميت دهد و آگاه از خويشتن باشد و براي اين اساس عمل كند، والدين بايد بدانند كه با اجبار و تحميل كردن كاري از پيش نمي رود. هر چند ممكن است ظاهراً نوجوان تسليم آنها شود؛ ولي در واقع روش ديگري را براي مخالفت بر مي گزيند و والدين را در مخمصه و مشكل جديدي قرار مي دهد چهار سيما از بافت خانواده ها به چشم مي خورد :
احساسات و عقايدي كه فرد در مورد خود دارد يعني ارزش شخصي.
روشهائي كه افراد براي الاء نظريات خود بديگران مي يابند يعني ارتباط .
قواعدي كه براي بيان احساسات و اعمال خود بكار مي برند يعني نظام خانوادگي.
روشي كه با ديگران برخورد مي كنند يعني پيوند با اجتماع.
ويرجنيايستر در مشاوره با هزاران خانواده به اين نتيجه مي رسد كه براي التيام ناراحتيهاي خانوادگي بايد راهي براي عوض كردن اين چهار سيما يافت(احمدي، 1378).
مشاهدات وي نشان داد كه درتمام خانواده هاي آشفته :
الف) ارزش شخصيت افراد پايين است.
ب) ارتباط غير مستقيم، مبهم و نادرست است.
ج) قاعده ها خشك و ناسازگار و غير انساني است.
د) پيوند با اجتماع براساس ترس و آرام كردن خشم و سرزنش ديگران است.
در مقابل خانواده هاي آشفته، خانواده هاي سرزنده و بالنده قرار داشتند، در اين خانواده ها الگوي رفتاري ديگري ديده شد يعني :
الف: سطح ارزش شخصي افراد بالا بود.
ب: ارتباط مستقيم، واضح ، صريح و صادقانه بود.
ج: قاعده ها قابل انعطاف، انساني، متناسب و دستخوش تغيير بود.
د: پيوند با مردم باز و اميد بخش بود.
در خانواده هاي آشفته و ضع بدن و چهره نمايانگر وضع ناخوشايند آنان است بدنها سفت و چهرها عبوس و غمگين بوده و مانند صورتك بي احساس است چشمها فرو رفته و نگاهها از مردم مي گذرند نشان دوستي در ميان افراد خانواده كم است. بيشتر اوقات شوخيها گزنده و طعن آميز است. بزرگترها آنقدر سر گرم امرو نهي به فرزند خود هستند كه هرگز نمي فهمند كه فرزندشان كيست فرزند از پدر و مادر بعنوان دو انسان بهرمند نمي شود. در مقابل خانواده هاي سرزنده و پايند، در روابطشان هماهنگي وجود دارد. گشاده رو و شادند. در اين خانواده، افراد آزادانه با هم درد دل مي كنند اگر پدر بدخلقي كند پسر مي تواند صادقانه بگويد بابا چه شده امشب اينقدر بد اخلاق شده اي او نمي ترسد كه پدرس بر سر او داد بزند و بگويد به توارتباطي ندارد. خانواده بالنده برنامه ريزي مي كند و بدون ترس و او همه مسائل را حل مي كند وقتي ليوان از دست فرزند افتاد و شكست بجاي اينكه سرزنش كند،تهديد كند و تبعيد كند، از يك روش غيرمستقيم استفاده مي كند و مي گويد ببينم ليوان دستت را نبريده است، مي دانم درست نتوانستي نگه داري، برو جارو بياور تا تكه هاي شيشه ها را جمع كنيم، بدين وسيله فرصت آموختن را به فرزند خود مي دهد و او را تشويق بكار درست مي نمايد(احمدي، 1378).
در خانواده هاي عادي ارتباط نادرست از عوامل عمده مشكلات نوجوانان است. خانواده هاي امروزي در جامعه ما بصورتي در آمده است كه حضور پدر در خانه به حداقل رسيده است و تفاهم لازم بين والدين و فرزندان وجود ندارد. غالباً نوجوانان بحساب نمي آيند و در گير مسائل خانواده نمي¬شوند. انتظارات والدين بيش از اندازه است و در بسياري از موارد كمبود هاي خود را مي¬خواهند بوسيله نوجوانان خود جبران نمايند، مشكلي كه در مشاورهاي فاميلي به چشم مي خورد نوعي طلاق رواني در بين خانواده هاست يعني با اينكه خانواده از نظر عرفي و قانوني از همسران تشكيل شده و با هم زندگي مي كنند ولي از نظر رواني از يكديگر جدا هستند روابط آنان سرد و خشك و همراه با سرزنش و تهديد و گاه توبيخ و اهانت است. در چنين خانواده اي نوجوان احساس مي كند كه به خانواده خود تعلق ندارد و آنها را مدل خوبي براي تبعيت نمي داند و به رفتاري متعارض و ناسازگارانه كشانده مي شود. وضعيت نوجوانان در خانواده هايي كه يكي از اعضاء را به دليل طلاق يا فوت از دست داده است به مراتب مشكل تر است. در اين خانواده ها اگر بصورت موجود خود باقي بماند. پسران گاهي جاي پدر را مي گيرند و تسلط خود را بر همه حفظ مي كنند و مجال رشد آزاد عاطفي و اجتماعي را به ديگران نمي دهند اين دسته پيش از موقع، مسئوليت ها را پذيرا مي شوند و از نظر رشد عواطف كه لازمه زندگي بعدي آنها است مواجه به مشكلاتي مي شوند آنان با همه كس مي خواهند مانند برادران و خواهران كوچك خود رفتار كنند و عملاً اين الگو رفتاري باعث عدم ارتباط درست آنان با ديگران مي شود گاهي پسران احساس شكست مي كنند و در نتيجه به انزوا و كناره گيري آنان مي انجامد و دست به هيچ كاري نمي زنند در اين صورت، سرزنش مادر و اقوام شروع مي شود و نه تنها مشكل را حل نمي كنند بلكه به مخالفت بيشتر نوجوان مي انجامد و روابط خانواده را پيچيده تر و مشكل تر مي سازد. دختران وقتي از نعمت پدر محروم مي شوند مشكلات بيشتري دارند اولاً از نظر اجتماعي امكان كار برايشان كمتر است و عملاً نمي توانند بار مخارج را بر عهده بگيرند، اگر اينكه در خانواده هاي روستايي مرد كار براي خانواده هستند.
ثانياً خيلي زود به خانه شوهر فرستاده مي شوند براي اينكه دختران كه از داشتن يك الگوي پدري محروم بوده اند و رفتار مناسب با مرد را فرا نگرفته اند ازدواج زودتر از موقع خود نه تنها مشكلي را حل نمي كند، بلكه به برخورد هاي خانوادگي مي انجامد و بسا عاقبت خوبي نداشته باشد. بهتر است اجازه بدهند اين دختران به بلوغ عقلي و توان تشخيصي برسند و خودشان در انتخاب همسر خود سهيم باشند و بتوانند از يك زندگي سالم و روابط درست برخوردار گردند. اگرر خانواده از هم پاشيده، مجدداً با ازدواج تجديد سازمان يابد و شكل جديدي بيابد در اين صورت وضعيت نوجوانان پسر و دختر بستگي به روابط جديد خانواده دارد. اگر اعضاء خانواده از يك تربيت درست برخوردار باشند و همانطور كه قبلاً گفتيم خانواده اي با اندوه باشد و تفاهم وجود داشته باشد فرزندان اگر چه در خانواده نامادري يا ناپدري زندگي مي كنند؛ ولي مي توانند رابطه خوبي داشته باشند و رشد نمايند و مشكلي نداشته باشند. در وضع روحي كه نوجوان تازه وارد دارد و در شرايطي كه در آن زندگي مي كند و روابطي كه در خانواده حكمفرماست امكان انحراف و انحطاط و كشانده شدن نوجوان به دسته هاي بزهكاري و منحرف زياد است وقتي نوجوان هيچگونه تكيه گاهي براي خود نداشته باشد و نتواند رابطه صحيحي بر قرار سازد و روش درست زندگي را فرا گيرد احتمال سقوط او در انواع رفتارهاي نابهنجار مي رود. براي مقابله با مشكل روابط خانوادگي مي بايست به تصحيح ارتباطات و مناسبات خانوادگي پرداخت مشاوره خانوادگي مي توند هم مشكلات را مشخص كند و هم به راه حلي عملي بيانجامد. در مشاوره خانوادگي والدين از مراحل رشد و خصوصيات آن اطلاع مي يابند. ضمناً شيوه هاي درست و غلط ارتباطات در درون خانواده را تشخيص مي دهند و به تصحيح روابط خانوادگي مي پردازند از جمله مشكلات در روابط خانوادگي يكطرفه بودن ارتباطات و تحكم و تسلط يكي از اعضاء خانواده است. بايد نوجوان را آزاد گذارد تا بصورت منطقي با مسائل مواجه گردد اينكار مستلزم برخورد منطقي و درست والدين با آنهاست. بدون وجود يك رابطه منطقي و درست در رفتار والدين و نوجوانان، زندگي براي دو طرف تحمل ناپذير و سخت خواهد شد(احمدي، 1378).
گاهي توضيح و بيان الگوي ارتباطي بدن مي تواند نحوه ارتباطات را روشن ساخته و به تصحيح آن كمك كند. بدن معتقد است كه هر فردي داراي شخصيتي سه بعدي است: اول بعد كودك با تمام خواسته هاي اوليه دوم بعد والدين تمام الگوهاي تحكم و امر و نهي هاي فرا گرفته شده و سوم بالغ يا الگوي درست بر خورد با واقعيت ها در خانواده. هر فردي با اين سه الگو رفتار مي كند و طبعاً روابط به صورت پيجيده اي در مي آيد. معمولاً در الگوي ارتباطي كه پدر بر فرزند تحكم مي كند نوجوان راهي جز قبول و پذيرش ندارد. او از هر نظر وابسته به خانواده است. نوجوان از خود حالت كودكانه اي را كه گاهي بصورت قهر تجلي مي كند بروز مي دهد. نوجوان از هر طرف با فشار والدين مواجه مي گرد و مهربانه براي روزنه اميدي انتظار مي كشد. بسياري از پدر و مادرها مي ترسند كه به فرزندان بالغ خود اعتماد كنند. اعتماد به نوجوانان تنها راه سازنده اي است كه پدر و مادر مي توانند براي مقابله با انواع مشكلات نوجوان خود از آن استفاده كنند به نوجوان بايد كمك كرد تا بلوغ خود را بشناسد و با كودك درون خودآشنا شود و الگوي ارتباطي مناسب را دنبال كند. تفاهم و درك مسائل نوجوان و ارتباط صادقانه و باز او داشتن به او كمك خواهد كرد تا سنجيده و درست با مشكلات روز مره مواجه گردد و در حل آنها اقدام نمايد(احمدي، 1378).

ارتباط با والدين و همسالان

نوجوانان و والدين غالباً در مورد يكديگر دچار سوء تعبير مي شوند. در تحقيقي از نوجوانان خواسته شد با پاره اي سوالات مهم جواب بدهند. سپس نظر شان را در مورد جوابهاي احتمالي پدر و مادرشان به آن سوالات بنويسند. آنگاه از پدر و مادرها خواسته شد به همان سوالات جواب بدهند و بنويسند فرزندشان چه جوابي به آن سوالات خواهد داد. نتايج نشان داد بين پاسخهاي خود آنان به سوالات تفاوت وجود داشت ولي تصورشان در مورد جوابهاي يكديگر غالباً غلط بود. از نظر پدر و مادرها نظرات فرزند نوجوانشان بيشتر به نظرات آنان نزديك بود نوجوانان هم فكر مي كردن نظراتشان خيلي با نظرات پدر و مادرشان فرق دارد(سرند، كارسون، مايسلس و تپ، 1975، به نقل از كاپلان، 1381) والدين تفاوتها را دست پايين گرفتند و نوجوانان دوست دارند از پدر و مادرشان فاصله بگيرند. اين نكته معرف ارتباط ضعيف نسلها است؛ اما ارتباط نوجوانان با همسالان با ارتباط آنان با پدر و مادرها خيلي فرق دارد. والدين بيشتر رهنمود مي دهند و تجربه خود را مطرح مي كنند در حالي كه همسالان بيشتر اهل تقابل و بيان تجربه هاي مشابه اند(هانتر،1984) اين تفاوت ارتباطي ريشه در ماهيت رابطه والد و كودك دارد كه به واسطه ماهيتش تحت فرمان والدين است در حالي كه رابطه نوجوانان با همسالانش بيشتر جنبه داد و ستدي دارد(فلاگوني،1993) والدين دوست ندارند به حرفهاي نوجواناني گوش بدهند كه ارزشهاي و عقايدشان در حل شكل گيري است خصوصا اگر موضع آنها با موضع والدين شان فرق داشته باشد. والدين ممكن است با شنيدن ديدگاههاي مختلف فرزندانشان شروع به سخنراني كنند، روشي كه يك روش ارتباطي نا موثرند است. پدر و مادرها بيشتر دوست ندارد ديدگاههاي خودشان را توضيح بدهند تا اين كه نظرات فرزندشان را بفهمند بخش قابل توجهي از ارتباطات والدين بصورت انتقاد است. اين قضيه جاي تاسف دارد چون ارتباطات مثبت و توام با حمايت به كودكان كمك مي كند هويتشان را عميق تر كشف كنند. ارتباط خوب مستلزم اين است كه اعضاي خانواده به حرفهاي يكديگر گوش بدهند. نظرات خود را صريح و جسورانه بيان كنند (البته در عين انعطاف پذيري وسعه صدر داشتن) و احترام و حساسيت را فراموش نكنند (راتواند، 1997، به نقل از كاپلان، 1381). بطور كلي پدرها بيش از مادرها درصدد كنترل بچه ها هستند والديني كه با احترام گذاشتن به عقايد نوجوانان و رعايت حق ممتقابل و تحمل به حمايت از نوجوانان خويش مباردت مي ورزند، به فرزندان نوجوانان خويش اجازه مي دهند هويتهاي مختلف را كشف كنند(كوپر،1986) نوجوانان بيش از والدين خود به تفاوتهاي ارتباط با والدين و همسالان دقت مي كنند. به نظر آنها سه در ارتباط بين نسلها سعه صدر كمتر و مشكلات بيشتري ديده مي شود (بارنز و اولسون، 1985، به نقل از كاپلان، 1381) ؛ ولي مشكلات ارتباطي در هر دو جناح وجود دارد .